4 يوسف در بند اسرائيل

اى با نَفَسِ امام خو کرده
زان رايحه کسب آبرو کرده
سرمست ز باده کلام او
توفيق شهادت آرزو کرده
يک قوم تو را شهيد مىخوانند
يک قوم تو را اسير مىدانند
اما چه کنم که ناجوانمردان
تصوير تو را ز خويش مىرانند
اى بلبل در چمن نگنجيده
اى يوسف در وطن نگنجيده
اى نور دو چشم پير کنعانى
زندانىِ در وطن نگنجيده
اى کاکل غرق خون برآشفته
در بوته آزمون برآشفته
تو کيستى آنکه نور نوشيده
پيراهنى از حضور پوشيده
تنديسه غيرت و جوانمردى
بر ظلمت شام غم خروشيده
من کيستم؟ آنکه در وطن مانده
در بند حجاب خويشتن مانده
چشمى به در اميد خشکيده
در حسرت بوى پيرهن مانده
اى زمزم کوثرى مرا درياب
وى پنجه حيدرى مرا درياب
دستانم هر تپش عطش دارد
وى لطف برادرى مرا درياب
درياب که بىتو سخت درماندم
در مصر غم تو دربهدر ماندم
از پيرهنت حوالتى بفرست
بىبرگ عبور پشت در ماندم
اى جَبهه به خاکِ جِبههها سوده
در معرکهها دمى نياسوده
وى اسوه استقامت و ايثار
در مصر شکنجهها نفرسوده
اى گمشده حصار پيچيده
وى ماه به شام تار پيچيده
دستان کدام فتنه رويت را
در پردهاى از غبار پيچيده؟
سروده مرحوم محمد رضا آقاسي

نوشته شده توسط: چشم به راه يوسف
RSS
Atom
خانه
شناسنامه
پارسي بلاگ
پست الکترونيک
:: کل بازديدها ::
5189
:: بازديد امروز ::
1
:: بازديد ديروز ::
1
:: درباره من ::

:: لينک دوستان من ::
:: لوگوي دوستان من ::

:: اشتراک ::
نام: | |
ايميل: | |
